تبليغاتX
Magenta
 
دلم میخواد بشینم یه دل سیر به حال خودم گریه کنم.
که اینقد داغونم این روز٬
بی دلیل.
نوشته شده توسط Magenta در چهارشنبه 4 آذر1388
 
احساس می کنم بی احساس ترین آدم روی زمینم.
و چه حس خوبیه بی احساسی.

 

نوشته شده توسط Magenta در چهارشنبه 4 آذر1388
هیچوقت کتابام رو با ترتیب خاصی نمی چینم ، ولی جالبه که کتاب کاریکلماتور پرویز شاپور و دیوان فروغ همیشه کنار همن.

یعنی عشقشون هنوز ادامه داره؟!

 

نوشته شده توسط Magenta در دوشنبه 2 آذر1388

من سعی می کنم تورو خوشحال کنم٬ تو سعی می کنی منو خوشحال کنی.
و هردومون برای اینکه اون یکی خوشحال بشه تظاهر می کنیم که خوشحالیم.

چه بازیه مسخره ای!

نوشته شده توسط Magenta در چهارشنبه 27 آبان1388
 
سرده.
نوشته شده توسط Magenta در سه شنبه 26 آبان1388
یه نامه اومده در خونه که داداشم به جرم " اقدام علیه امنیت ملی " و " شعارنویسی علیه مسئولین نظام" باید بره دادگاه!

داداشم: کی؟؟! من؟؟! کی؟! کجا؟!

رفته دادگاه! میدونین قضیه چی بوده؟!
دوست داداشم براش ۲تا اسپری واکس براق کننده داخل ماشین گرفته بوده٬ بعد اینم همینجوری تو خیابون وایساده بوده اینام دستش بوده!بعد آقای اطلاعاتی میاد اینو میبینه! از قضا تو همون منطقه هم دیوارنویسی زیاد بوده! اینام فکر کردن کار داداش منه!
با اون ماشین پلیس سبزا اومدن بردنش دادگاه و دوباره برگشتن اسپری ها رو بردن!
یکی از اسپری ها سرش سبز بوده یکی قرمز!(من ندیدم!)
دادستان هی به اسپری ها نگاه می کرده و می پرسیده : یعنی باهاش نمی شه چیزی نوشت؟!
.
.
.
آخر کارم سروانه وایساده با داداشم دعوا ! که ۴ روزه دارم تعقیبت می کنم! با زنم دعوام شده از بس دیر رفتم خونه! و از این حرفا...!

دیوونه ها!

 

نوشته شده توسط Magenta در سه شنبه 26 آبان1388
باور کردن بعضی آدما خیلی سخته.
ولی وقتی باورشون کردی٬
خیلی سخت تره که باور کنی٬
اون آدم
یه دروغگوی بزرگه!
.


.

.
نوشته شده توسط Magenta در یکشنبه 24 آبان1388
خیلی مسخره اس اگه فکر کنم آهنگ " ترس " شادمهر و فقط من می فهمم؟!

همیشه همین فکرو می کنم.

 

نوشته شده توسط Magenta در یکشنبه 24 آبان1388 |
 
معلم پرورشی داشته می گفته : حتی دیدن زیبایی هایی که خداوند آفریده هم صواب ( ثواب!)* داره!
پرسیده : به خاطر همینه که هرکی یارش خوشگله جاش تو بهشته؟!

من به این همه خلاقیتت افتخار می کنم پسر خاله ی دبستانی عزیز!! :دی

* ۲تا سوال املا تو کنکور اومد من جواب ندادم!

نوشته شده توسط Magenta در جمعه 22 آبان1388
 
انگار فرقی نمی کنه.
شیراز
تهران
یا هرجای دیگه٬
تنهایی کار خودشو می کنه!

نوشته شده توسط Magenta در دوشنبه 18 آبان1388
 
تازه فهمیدم جنون همون جاییه که هر روز تا نزدیکی هاش میرم و نرسیده بهش٬ برمی گردم.

 

نوشته شده توسط Magenta در سه شنبه 12 آبان1388
 
هیچوقت تو عمرم اینقد خونه رو دوس نداشتم.
چقد خونه خوبه!

نوشته شده توسط Magenta در سه شنبه 12 آبان1388
 
دلم یه بغل محکم می خواد.
گریه ام میاد.

 

نوشته شده توسط Magenta در یکشنبه 3 آبان1388
 
یه چیزی هست.
یه چیزی که اذیتم می کنه٬
عصبیم می کنه.
اشکمو در میاره.

نمی دونم چیه!
ولی دلم میخواد باشه.
دوس دارم حس بدیو که بهم میده!

یه چیزی هست...

نوشته شده توسط Magenta در چهارشنبه 29 مهر1388
اصلا نمی فهمم!
دیگه احساساتمو نمی فهمم.

خسته ای؟!
نمی دونم.
ناراحتی؟
فک کنم.
چرا می خندی؟!!
هممم...

چته تو؟!
بخدا نمی دونـــــــــــــــــــــــــــــــم.


 

ــ ۱۵ آبان مرحله دوم کنکورمه...۱۲ آبان میرم شیراز تا بهمن.

نوشته شده توسط Magenta در سه شنبه 28 مهر1388
 
چون همیشه جایی برای رسیدن هست٬
باید رفت؟!

همم؟!

 

نوشته شده توسط Magenta در پنجشنبه 23 مهر1388
 

اتاق من٬
گوشه ی یه خوابگاه معمولی
وسط یه خیابون شلوغ
پایین یه شهر خاکستری

همیشه هواش بارونیه!
نمی دونم چرا...

نوشته شده توسط Magenta در پنجشنبه 23 مهر1388
 
 

:)

نوشته شده توسط Magenta در سه شنبه 21 مهر1388
 
همه چیز همونطوریه که باید باشه.
گاهی خنده٬
گاهیم بغض.

فقط جای یه حسی خالیه...

نوشته شده توسط Magenta در جمعه 17 مهر1388
زلزله احساسات.
زیر و رو شدن احساسات توی یک لحظه٬ مثل یه زمین لرزه بزرگ.
عشق لرزه!

غرور در برابر غرور...

تئاتر خوبی بود! خیلی خوب.

"بهناز جعفری٬ پیام دهکردی٬ افسانه ماهیان٬ نسیم ادبی٬ ناهید مسلمی"

دوس داشتم!

نوشته شده توسط Magenta در سه شنبه 14 مهر1388