تبليغاتX
Magenta
من دانشگاه قبول نمی شدم سنگین تر بودم... :|

+ نوشته شده در دوشنبه 19 بهمن1388ساعت 16:47 توسط Magenta

دلم میخواد یه نفر باشه که بیشتر از خودم دوسش داشته باشم...
جاش حسابی خالیه اون یه نفر.

+ نوشته شده در شنبه 17 بهمن1388ساعت 23:33 توسط Magenta

هیچوقت هیچ کاری رو از روی عقل و منطق انجام ندادم.
به جز یه بار٬
که همون شد بزرگترین اشتباه زندگیم.
+ نوشته شده در یکشنبه 4 بهمن1388ساعت 0:4 توسط Magenta |

انگار فقط پشت اون چراغ قرمزای عابر پیاده ی چاراه ولیعصر بود که آدم با تمام وجود احساس می کرد چه درونش تنهاست.

 وسط اون همه شلوغی.

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 دی1388ساعت 18:2 توسط Magenta |

داشتم فکر می کردم٬
من اگه نباشم...
یه نفر جای من هست.

+ نوشته شده در سه شنبه 29 دی1388ساعت 23:11 توسط Magenta

به حس شبی که صبحش رو تختت نشستی و خوشال خوشال بیسکویت خوردی چی می گن؟!
وقتی می خوای بخوابی و خورده های بیسکویت مث کنه می چسبن بهت!

الان یه همچین حسی دارم!

+ نوشته شده در سه شنبه 22 دی1388ساعت 3:3 توسط Magenta |

هیچی٬ هیچی٬ هیچی برام به اندازه آدمی که آخرین لحظه می زنه زیر حرفش غیر قابل تحمل نیست.

حتی تو !
+ نوشته شده در سه شنبه 22 دی1388ساعت 1:30 توسط Magenta

هر وقت می خوام یه چیزیو به یه نفر ثابت کنم نمی دونم چرا دقیقا برعکش بهش ثابت می شه.

 :-؟؟

+ نوشته شده در شنبه 19 دی1388ساعت 17:38 توسط Magenta

الان بیرون بودم ٬یه واکسی رو دیدم که تو این سرما کاپشنشو انداخته بود زیر پاشو نماز می خوند!

به " خدا " حسودیم شد.
+ نوشته شده در پنجشنبه 17 دی1388ساعت 18:42 توسط Magenta

باز خوبه تو این اوضاع ٬ یه پنجره هست که آدم بشینه پشتش ٬ بارونو تماشا کنه و محسن نامجو گوش بده.

اگه فردا اینم نشه اقدام علیه امنیت نظام...

+ نوشته شده در جمعه 11 دی1388ساعت 0:39 توسط Magenta

دلم می خواست من بانوی کتاب " بانو و آخرین کولی سایه فروش " بودم.
شدیدا به بانوش حسودیم میشه...
+ نوشته شده در چهارشنبه 9 دی1388ساعت 22:28 توسط Magenta

هنوز به بلوغ عاطفی نرسیدم.
وقتی رسیدم٬
شاید
دوباره عاشقت شدم.
+ نوشته شده در سه شنبه 8 دی1388ساعت 0:48 توسط Magenta

تلخ یا شیرین تحملم کنید.
از قضاوت شدن خسته ام، نقدم کنید.
از خالی شدن هراسیده ام، پر بارم کنید.
از تنها شدن دلتنگم، همراهی ام کنید.
و از دیگری بودن فراری ام، گاهی مرا به خود بودن میهمانم کنید.

 

" مسیح علی نژاد "

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت 0:18 توسط Magenta

از وقتی برگشتم خونه٬ تصمیم داشتم " از فردا " یه کار مفید بکنم.

هنوزم سر حرفم هستم. از فردا !

+ نوشته شده در سه شنبه 1 دی1388ساعت 23:23 توسط Magenta

می خوام از قانون جذب برای دانشگاه استفاده کنم٬
ولی هنوز نتونستم بین دانشکده هنر های زیبا و دانشگاه هنر یکیو انتخاب کنم!

فک کنم آخر برم الزهرا.

+ نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388ساعت 23:41 توسط Magenta

بعضی ها نمی فهمن٬
بعضی هام هستن که کلا نفهمن.

حالا تو کدومشی من نمی دونم !

+ نوشته شده در دوشنبه 30 آذر1388ساعت 18:44 توسط Magenta

یه وقتایی هست که بیشتر دلم می خواد ٬ یه نفر بود که می تونستم تمام دندوناشو تو دهنش خورد کنم ٬ فکشو بیارم پایین و با تمام وجود بزنم لهش کنم.

تا اینکه یکی باشه که غرغرامو تحمل کنه و سعی کنه آرومم کنه.البته فقط ٬ سعی کنه!

 

+ نوشته شده در یکشنبه 29 آذر1388ساعت 23:4 توسط Magenta |

به یه مقدار تغییر نیازمندم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 14:23 توسط Magenta

خیلی مسخره اس!

یه آهنگ دو دقیقه ای به تمام تلاش دو ماهه ات برای فراموش کردنش پوزخند میزنه.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 24 آذر1388ساعت 0:12 توسط Magenta

دوس داشتن ِ کسی و که نمی تونم داشته باشم٬ترجیح میدم به داشتن ِ کسی که نمی تونم دوسش داشته باشم.

 

+ نوشته شده در شنبه 21 آذر1388ساعت 19:17 توسط Magenta