انگار فرقی نمی کنه.
شیراز
تهران
یا هرجای دیگه٬
تنهایی کار خودشو می کنه!

نوشته شده توسط Magenta در دوشنبه 18 آبان1388
تازه فهمیدم جنون همون جاییه که هر روز تا نزدیکی هاش میرم و نرسیده بهش٬ برمی گردم.

نوشته شده توسط Magenta در سه شنبه 12 آبان1388
هیچوقت تو عمرم اینقد خونه رو دوس نداشتم.
چقد خونه خوبه!

نوشته شده توسط Magenta در سه شنبه 12 آبان1388
دلم یه بغل محکم می خواد.
گریه ام میاد.

نوشته شده توسط Magenta در یکشنبه 3 آبان1388
یه چیزی هست.
یه چیزی که اذیتم می کنه٬
عصبیم می کنه.
اشکمو در میاره.
نمی دونم چیه!
ولی دلم میخواد باشه.
دوس دارم حس بدیو که بهم میده!
یه چیزی هست...

نوشته شده توسط Magenta در چهارشنبه 29 مهر1388
اصلا نمی فهمم!
دیگه احساساتمو نمی فهمم.
خسته ای؟!
نمی دونم.
ناراحتی؟
فک کنم.
چرا می خندی؟!!
هممم...
چته تو؟!
بخدا نمی دونـــــــــــــــــــــــــــــــم.
ــ ۱۵ آبان مرحله دوم کنکورمه...۱۲ آبان میرم شیراز تا بهمن.

نوشته شده توسط Magenta در سه شنبه 28 مهر1388
چون همیشه جایی برای رسیدن هست٬
باید رفت؟!
همم؟!

نوشته شده توسط Magenta در پنجشنبه 23 مهر1388
اتاق من٬
گوشه ی یه خوابگاه معمولی
وسط یه خیابون شلوغ
پایین یه شهر خاکستری
همیشه هواش بارونیه!
نمی دونم چرا...

نوشته شده توسط Magenta در پنجشنبه 23 مهر1388
:)

نوشته شده توسط Magenta در سه شنبه 21 مهر1388
همه چیز همونطوریه که باید باشه.
گاهی خنده٬
گاهیم بغض.
فقط جای یه حسی خالیه...

نوشته شده توسط Magenta در جمعه 17 مهر1388
زلزله احساسات.
زیر و رو شدن احساسات توی یک لحظه٬ مثل یه زمین لرزه بزرگ.
عشق لرزه!
غرور در برابر غرور...
تئاتر خوبی بود! خیلی خوب.
"بهناز جعفری٬ پیام دهکردی٬ افسانه ماهیان٬ نسیم ادبی٬ ناهید مسلمی"
دوس داشتم!

نوشته شده توسط Magenta در سه شنبه 14 مهر1388
می دونی٬
من بی تو
و
تو بی من٬
هیچ شبیه هم نیستیم.

نوشته شده توسط Magenta در دوشنبه 13 مهر1388
د مثل دوست
لــ مثل لواشک انار
م مثل من
گـ مثل گاهی
ر مثل رفتن
فـ مثل فردا
ـتـ مثل تو
ــه مثل همیشه

نوشته شده توسط Magenta در یکشنبه 12 مهر1388
دانشگاه رو فقط به امید یه کلاس میرم.یکشنبه صبح ساعت ۹:۱۰ .
استاد حافظ میرآفتابی...
یه استاد واقعی که دوس نداره کسی استاد صداش کنه.
خاطره اولین ساعت از اولین کلاس ِ اولین ترم ِ دانشگاه تا ابد یادم میمونه.
مرسی آقای میرآفتابی.

نوشته شده توسط Magenta در یکشنبه 12 مهر1388
یاد حرف استادم افتادم : "
مردم با چیزی که نمی شناسند دشمنند "
فکر کنم از امام علی.
صنایع دستی هم شد رشته؟؟!
آهنگای مزخرف محسن نامجو رو گوش میدی؟!
کسی هم ماست با خرما میخوره؟!!!!
استاد با کوله پشتی؟؟!چه بی شخصیت!
از این مرده با این ریش و سیبیل و این ریختش خوشت میاد؟!
چقد این گربه هه چندش آوره!!!
.
.
.
.
:|

نوشته شده توسط Magenta در شنبه 11 مهر1388
میشه گفت همه چیز خوبه به جز هیچ چیز.
همه چیییییییز!
.
.
.
.
.
.
ببین چه راحت می تونم نیشتو باز کنم!

نوشته شده توسط Magenta در چهارشنبه 8 مهر1388
ترس و تنهایی
دلتنگی و دوری
سردی و بی تفاوتی
مسیر های تکراری
اتوبوس های در حال انفجار
آدم های خسته
گرسنگی و بی میلی
هوای همیشه ابری
. . .
شاید همه ی تصورم از این شهر شلوغ خاکستری اشتباه بود.
اما خوشحالم که اینجام.

نوشته شده توسط Magenta در سه شنبه 7 مهر1388
مهشید، چقد هوا خوبه!
بارون هم میاد!
ابرا دارن سیاه میشن... میگه دیگه خوابم میاد،
میگم میخوای بریم؟
بریم؛ پس رفتیم...
م و م

نوشته شده توسط Magenta در جمعه 3 مهر1388
گرچه اونقدارم خوشحال نیستم
ولی ٬
زنده باد زندگی !

نوشته شده توسط Magenta در چهارشنبه 18 شهریور1388
فک کنم حسش شبیه استرس پسریه که اولین بار میره خواستگاری و حالا می خواد نتیجه رو بشنوه!
شایدم شبیه جواب سونوگرافی یه خانوم باردار!
یا مثلا جواب آزمایش خون ازدواج دو تا عاشق!
یا به قول
دردانه : شبیه حس چنگال فلزی ای که می خوره به دندون!
چه فرقی می کنه اصن.
مهم اینه که ٬
انتظارش حتی از "
انتظار بستنی شکلاتی " هم سخت تره!
.
.
.
.
امشب نتیجه ها رو می زنن.

نوشته شده توسط Magenta در چهارشنبه 18 شهریور1388